پرسش 11- دختری نوزده ساله و دانشجوی ترم اول کامپیوتر هستم . می خواهم کمی صادقانه با شما حرف بزنم . دلم نمی خواهد فکر کنید دارم از خودم تعریف میکنم .

من تا قبل از ورود به دانشگاه با هیچ پسری ارتباط نداشته ام . اوایل که می خواستم به دانشگاه بروم ، از محیط آن کمی می ترسیدم و بعد کم کم عادت کردم . در کلاس ما بچه های مختلفی هستند. اوایل خیلی خوب می گذشت و بنده هم هیچ قصدی در هیچ کدام از بچه ها نمی دیدم ؛  چون خودم در اقوام و فامیل و ماجراهای دوست های خیابانی کاملا خبر داشتم و همیشه مواظب بودم مبادا کاری کنم که آبروی خودم و خانواده ام برود ...یک ماه که از شروع کلاس هایمان گذشت ، کم کم با بچه ها خو گرفتم و سلام و احوال پرسی با آنها برایم عادی شد . در این بین با دختری دوست شدم که او به راحتی با پسرها سلام و علیک داشت .. مدتی بعد سلام کردن به پسران هم شروع شد . آنها هم به ما سلام میکردند . یک روز که با دوستم از دانشگاه بیرون می رفتیم ، صدایی از پشت سر ، مرا جلب کرد . کسی من و دوستم را صدا می کرد . ایستادیم ؛ نزدیک آمد وگفت : خانم میخواهم با شما حرفی بزنم . اول کمی عقب نشینی کردم ؛ ولی بعد گفتم : بفرمایید . گفت : نمی شود ، باید تنها با شما حرف بزنم . کمی از دوستم فاصله گرفتم و گفتم بفرمایید .

گفت : ببخشید ؛ مدتی است شما را زیر نظر دارم و از اخلاق شما خیلی خوشم آمده است . درباره شما کمی هم تحقیق کرده ام . اگر لطف کنید مدتی با هم دوست باشیم !

حالم خیلی خراب شد . خیلی سریع با او تندی کردم و بعد از آن حدود 3 ساعت فقط گریه می کردم و افسوس می خوردم که او چرا باید این حرف را به من بزند . مگر من چه کار کرده بودم . دوستم در راه دلداری ام می داد و سعی می کرد آرامم کند . من به دوستم گفتم : برو به او بگو ؛ خیلی احمقی که از این حرف ها می زنی و پس از آن تصمیم گرفتم با او حرف نزنم و قهر کنم ...!

هفته ها و ماه ها گذشت و من هنوز با او قهر بودم ؛ ولی در تمام مدت به فکر او و آن جمله ای بودم که خیلی از پسران با آن دختران را فریب می دهند ... دوستم چندین بار دفتر و جزوه هایش را به او داده بود و پیش من خیلی از او تعریف می کرد. کم کم حس حسادت در من به وجود آمد و حسودی می کردم که دوستم با او حرف می زند ولی من نه ! روزها بود که دوستم می گفت :« فلانی آنجا است . برویم به او سلام کنیم و ... » من می گفتم : نه خودت برو ، من نمی آیم ؛و او می رفت و ...

امتحانات پایان ترم تمام شد و من و او مجبور بودیم ، جز وقت امتحان همدیگر را نبینیم ... نمی دانم چگونه شد که با او سخن گفتم . این کار بغض سکوت میان ما را شکست و او شروع به حرف زدن کرد . خیلی خوشحال بودم که با او حرف زدم . چون دلم به حالش می سوخت و از یک نظر ناراحت بودم ، چون ممکن بود دوباره رویش باز شود و حرف هایی که نباید بگوید ، بر زبان براند ... از شما مشاور محترم سوالاتی دارم . امید وارم هرچه سریعتر جواب دهید و مرا از این بلا تکلیفی در آورید .

1- اصلا کار اشتباهی کردم که با بچه های کلاسمان ارتباط برقرار کردم ؟

2- در مسئله ای که پیش آمد ، اشتباهم کجا بود؟

3- به نظر شما ، خانم ... می تواند دوست خوبی برایم باشد ؟

4- به نظر شما ، باید هنوز با او قهر کنم و چهار ماه قهر کم بود ؟

5- در چنین مواقعی ، چگونه باید برخورد کنم ؟

6- آیا با او کلا حرف نزنم؟

7- آیا او را چون برادر دوست داشتن گناه است ؟

8- کمی مرا نصیحت و راهنمایی کنید .

خیلی ممنونم که به درد دلم گوش دادید . خواهشمندم جواب مرا بدهید . از شما خیلی متشکرم .