پرسش 10- می خواستم این مطلب را بنویسم . اما ترسیدم که مبادا در آینده مشکلی برایم پیش آید . از آنچه که می خواهم بگویم ، واقعا خودم شرم دارم ،ولی تمام چوبی که می خورم به خاطر سادگی و نادانی خودم است .

درست از این تاریخ که می نویسم ، یک ماه پیش ، من از دانشگاه بیرون رفتم که بروم به خانواده ام زنگ بزنم . در بین راه ، پسری دنبال من افتاد . تمام وجودم را در آن مسیر ترس فرا گرفته بود ؛ولی وقتی به مخابرات رسیدم ، به خاطر شلوغی و وقت کمی که داشتم ، برگشتم . در بین راه ، خودش را به من رساند و گفت : خانم ! می شود یک لحظه صبر کنید ! من فکر کردم ، حتما سوالی دارد و ایستادم . او پرسید : دانشجوی دانشکده ادبیات هستید ؟ با حالت نفرت و تندی جواب دادم : بله . گفت : رشته ات چیست ؟ گفتم : به شما چه ربطی دارد ؟ راه خود را گرفتم و رفتم . او همچنان دنبالم بود . شب بعد ، بر حسب اتفاق ، من دوباره ایشان را دیدم . باز هم بی اعتنایی کردم .

شب سوم ، خانواده ام به من زنگ زده بودند و برای دختر عمه ام پیغامی داشتند که من باز روز سوم رفتم جلوی در دانشگاه ، که به دختر عمه ام زنگ بزنم که از شانس بدم تلفن خراب بود ، مجبور بودم صد متر بالاتر بروم و از باجه سر خیابان استفاده کنم . باز دوباره او خودش را به من رساند و گفت : خانم عزیز ! یک لحظه صبر کنید ! من در جواب گفتم : من با آدم های ولگرد حرفی ندارم . او گفت : ولگرد چیه ؟! من دانشجو هستم ! دو روز بعد ، بار دیگر ایشان را جلو دانشگاه دیدم . عزمم را جزم کردم که بروم جلو و ببینم این همه سر سختی کردن و توی سرما به انتظار ایستادن ، به چه علت است . حدود یک ساعتی توی خیابان اصلی مسیر خوابگاه با هم صحبت کردیم ، اما همه صحبت های او را به باد مسخره می گرفتم ، تا این که روی نیمکتی نشستیم . او کارت دانشجوییش را به من داد و من اولین کاری که کردم ، شماره دانشجویی و رشته او را در ذهن خود جا دادم و روز بعد به دانشکده او رفتم و تحقیق کردم ، خیلی بیش از حد تعریف شنیدم . احساس غرور به من دست داد و از این همه صداقت و خوبی که در او مشاهده کرم ، از او خوشم آمد .

روز بعد و روزهای بعد بیشتر مشتاق دیدار او شدم . در بین صحبت هایمان متوجه شدم که ایشان از سنگینی من و سنگین راه رفتن من خوشش آمده است . او می گفت : من می خواهم شما دوست من باشید ، انسان باید دوستانی برای خود در این سن داشته باشد . جامعه ، ما را آن قدر خواب کرده که چرا نباید دختر و پسری که هم دیگر را می خواهند ، همدیگر را قبلا نشناسند وبعد از مدتی ، به خاطر عدم شناخت، مجبور به طلاق شوند و خلاصه از این حرف ها که شاید من و شما هم از اخلاق هم خوشمان آمد و به هر حال ، من به شما قول ازدواج نمی دهم ، مگر اینکه بتوانیم نظر همدیگر را جلب نماییم . من بدون اینکه فکرم را به راه اندازم ، در پی هوای عشق بودم و در امید اینکه بتوانم با متانتی که از خود نشان می دهم ، نظر او را برای ازدواج جلب کنم . بله ، از حرف هایش ، از صداقتش ، نتوانستم چیزی بفهمم .

رفت و آمد ها و صحبت ها ی شیرین او همه چیز را از من گرفته بود . روزی از خود او شنیدم که گفت : تو دختر سرسختی بوده و هستی ، من تصمیم گرفته بودم ، هر طور شده تو را رام کنم و این او بود که به تمام خواسته هایش رسیده بود . بعد از یک ماه ، یک روز به خوابگاه من زنگ زد و گفت : بیا خانه ام کارت دارم ! نیم ساعت بیشتر وقتت را نمی گیرم ! وقتی من بعد از افطار رفتم ، گفت : قصد ازدواج دارد و هنگامی که ازدوج کند ، هیچ گونه ارتباطی نخواهد داشت ، چون نسبت به زندگیش مسئولیت دارد . او کلی اظهار می کرد که عوض خواهد شد . من هم اولین کلمه ، گویا اجبارا تبریک بود که گفتم ، اما آن شب من دو ساعت در خانه او بودم . آن قدر به خاطر مسئله ای که می گویم ، سرزنش کرد که من واقعا گریه ام گرفت . گریه کردم بر تمام چیزها . من اولین دفعه ، توی زندگی ام گول خوردم ، بازیچه دستان یک پسر قرار گرفته بودم .

دلم پر از کینه و نفرت شده ، همه اش در صدد انتقام هستم . دلم می خواهد خفه اش کنم ، چون او به تمام خواسته هایش رسیده بود و اکنون من مانده ام و دنیای انسان ها ، دنیای ترس و وحشت ، دنیای افسوس ، دنیایی که بقیه را اگر نگویم ، بهتراست . دیگر روحیه هیچ چیز ندارم ، خواهش می کنم کمکم کنید و بگویید چه کنم که بتوام مرهمی بر زخم های دلم بگذارم ؟ عاجزانه کمک می خواهم ! من تمام مسئولیتم را فراموش کرده بودم . من خسته شده ام . از دنیا و زمانه خسته شده ام ، از تمام این مکر و حیله ها . کمکم کنید . من هیچ دوستی که بتوانم این طور راحت حرف هایم را با او در میان بگذارم ، ندارم . من مانده ام با کلی تنهایی ، من هستم و خستگی و پشیمانی .